راستی چه خبر؟ چه می کنید با سربازی؟
اگر مطلبی می دونید که به درد بچه های دیگه می خوره در وبلاگ بنویسید؟
راستی یاد آن مهدیه ایثار بخیر ...............
سلام
سركار استوار عبدالهي كه به اصفهان سفر كرده بود و اتومبيل پرايد خود را درست زير تابلو پارك ممنوع پارك كرده بود توسط مامورين راهور اصفهان جريمه شد. سركار استوار بعد از ديدن قبض جريمه سراسيمه به سوي راهور دويده وعنوان كرده بود كه چرا مرا جريمه كردي مامور در جواب گفته بود ما مخلص شما هستيم ما چاكر شما هستيم 13000 تومان بيشتر نيست.![]()
![]()
من تقسيمم واسه تهران افتاده،با كسي كه تقسيمش قم افتاده حاضر به جابجائي هستم
اين هم شماره تماسم هستش:۰۹۱۹۲۵۱۰۲۳۶ علي ولي![]()
شما توانستيد با غيرت و شرف والاي خودتان اين ماموريت غير ممكن را ممكن بسازيد. و مشت محكمي بر دهان استكبار جهاني بزنيد.
درود به شرفتان،درود به غيرتتان.
![]()
سلام به همه دوستان عزیز
امیدوارم نماز و روزه هاتون مقبول درگاه خداوند باشه.
اینجانب تقسیمم افتاده پلیس راهور استان اصفهان. از دوستانی هم که خبر دارم عبارتند از:
آقای ایمان تمیمی که افتاده پلیس خدمات و حفاظت تهران
آقای عرب جعفری و آقای عرب مختاری که پلیس راهور استان اصفهان افتاده اند.
آقای روح الله بابایی که فوق لیسانس دانشگاه آزاد قبول شدند و ترخیص شدند از خدمت.
و ... بقیه را هم وقتی یادم آمد می گویم...![]()
ما كه در اين ماموريت بيچاره شديم چون روزي ۱۲ ساعت سرپا سر چهارراه شما را نمي دانم . بچه ها محل خدمت خود را از طريق وبلاگ به اطلاع دوستان برسانيد .
راستی از امیر حسین آقایی خبر ندارید؟!!
آخه قرار بود آهنگ .... با سبک جدید روی وبلاگ قرار بده!!
سربازی من ....
لیسانس وظیفه و پایه خدمتی
جمعی گردان و سرکار و جناب
مالک اشر، زندان یا پادگان
یا که شاید مالک هشت در بود
قصه من، قصه یک سرباز
که وظایف می کند از سر، باز
خواب در وقت نگهبانی برایش تفریح
پاسداری و گشتی هم معنایی نداشت
تخت خود آنکارد می کرد او ولی
صبحگاه و شامگاه هم می رفت ولی
ای چه بهتر او نمی کرد کارها
چه تختی، چه واکسی، همه کشک
صبحگاه و شامگاه هم یک حضور بی رنگ
پایه خدمتی تیر ماه را
دست سرد روزگار بالاجبار
این نام را پسوند اسم او نمود
ولی او به فکر شهریور بود
به چپ چپ، به راست راست، قدم آهسته
نظام از راست و دست فنگ صف های رژه
همه باد و همه کشک و همه پشم
او فقط به فکر شهریور بود
نگهبانی برایش تکرار
چاسداری هم فقط چند بار بود
من پشیمان نشدم از رفتار خود
روزگار می گذرد هم چون باد
دست پیر روزگار قصه را
در دو دست باد پنهان کردم
بی خیالی و فرار و خواب را
چاشنی برنامه سین کردم
پس برایم مالک اشتر نبود
مالک هشت در برایم زجر بود
جیم زدن آرزوی هر سرباز
ولی گاهی هم محال و سخت بود
دوره آموزشی هم ناچار
جزئی از این گذر ایام بود
آسمان با آن همه ستاره اش
با گذار روزها هم مدارا می نمود
ولی یک فرمانده با چندی از آن
چندی از ستاره و خط و خطوط
با جوانی و دلم بازی نمود
حرف بی ربط، دستور و ادعا
منطق هر فرمانده و سرکار بود
گوش ما هم یک در و دروازه
مغز ما هم فارغ از هر حرف بود
بی خیالی و فرار و خواب هم
منطق آموزش و سرباز بود
من پشیمان نشدم از رفتار خود
روزگار می گذرد هم چون باد
تیر ماه 1386 – پادگان ماک اشتر اراک
اميدوارم مرخصي خوش گذشته باشه
شب دوم اردوگاه ساعت حدود ۲ نيمه شب از چادر خارج شدم تا به ... برم وقتي برگشتم با تعجب ديدم يك نفر جام خوابيده صداش كردم بيدار شد ولي تو تاريكي نفهميدم كيه فقط گفت نگهبانم و دو مرتبه
خوابيد من هم به زور خودم را كنارش جا دادم.صبح كه بيدار شدم طرف رفته بود .
ما را به محل گردان عاشورا راهنمایی می کنند. اوه! چقدر شلوغ است. یک نفر جلو می آید و می پرسد که آیا ناهار خورده ایم؟ و بچه ها می گویند نه!! ولی ما که کباب خورده بودیم! جالب است! به هر دو نفر یک کنسرو ماهی می دهند و کسانی که مثل من سیر هستند سهم خود را به شریکشان می بخشند.
از دیگرانی که اکثراً یک روز قبل از ما به اینجا رسیده اند متوجه می شویم که قضیه چیست و چرا از مرخصی ابتدای دوره خبری نیست. چون قرار است روز دهم تیرماه معاونت آموزش نیروی انتظامی (ناجا) و هیات همراه از پادگان بازرسی کنند و از نیروهای تحت آموزش سان ببینند. و این یعنی ما باید ظرف یک هفته رژه رفتن را یاد بگیریم. چیزهای دیگری هم دستگیرمان می شود. مثلا این که برای غذا خوردن باید ظرف با خودمان می آورده ایم. با اینکه پیش بینی کرده ام که احتمال دارد به ما مرخصی ندهند و وسایل شخصی ام را با خودم آورده ام ولی هرگز فکر نمی کردم که ظروف را هم باید خودمان می آوردیم. فکر می کردم مثل دانشگاه باشد که سلف سرویس خودش ظرف داشت. یا حداقل مثل اردوهای دانشجویی در ظروف یکبار مصرف غذا بدهند. به هر حال، خوب است که تا پیش از شام متوجه شده ام. از فروشگاهی که آنجا هست یک قاشق و یک بشقاب و یک لیوان می خرم. ظرفهای فروشگاه خیلی زود تمام می شود و به خیلی ها هم ظرف نمی رسد!
همه را به خط می کنند و دوباره شروع می کنند به نوشتن اسامی. یک صف 600 نفری تشکیل می شود. گردان عاشورا 4 گروهان دارد. به ترتیب نوبت به هرکس که می رسد اسمش را در یک گروهان می نویسند: ایمان، ایثار، جهاد، شهادت، ایمان، ایثار، جهاد، شهادت، ...
کسانی که می خواهند با هم در یک گروهان بیافتند فاصله خود را با هم طوری تنظیم می کنند که بینشان سه نفر فاصله باشد. من برایم مهم نیست که با شخص خاصی هم گروهان باشم. چون کسی را نمی شناسم. اگر چه بدم نمی آید که با همان بچه هایی باشم که در یک اتوبوس با هم از اصفهان آمدیم. زمزمه هایی هم هست که فلان گروهان خوبه و فلان گروهان خوب نیست. ولی زیاد قابل اعتماد نیست. چون مگر بچه ها از کجا می دانند؟ صف به نزدیکی میز ثبت نام که می رسد منظم می شود و دیگر جابجایی ها قطع می شود. ولی آن عقب های صف هنوز بچه ها دارند جایشان را تنظیم می کنند که بیافتند فلان گروهان و یا مثلاً با هم در یک گروهان باشند. مسئولین ثبت نام هم که متوجه این مساله هستند هر از چندگاهی ناگهان یک نفر را که نوبت به او رسیده است چند نفر به عقب می فرستند و تمام زحمتها را برای تنظیم جا بر باد می دهند!
ثبت نام که می کنی از تو اثر انگشت می گیرند، گروهانت را روی یک کاغذ می نویسند و بعد یک دست لباس سربازی به رنگ سبز تیره به تو می دهند. می افتم گروهان ایثار. لباسم را تحویل می گیرم. کسانی که لباس تحویل گرفته اند آن را می پوشند تا اگر اندازه شان نیست با دیگران عوض کنند. لباسم کمی بزرگ است. هرچه می گردم کسی را پیدا نمی کنم که حاضر باشد آن را با یک دست لباس کوچکتر عوض کند. بی خیال می شوم. چون همه با این مشکل روبرو هستند. خوشبختانه شانس اورده ام و پوتینم اندازه است. داخل سالن غذاخوری چند نفر از سربازان پادگان موهای بچه ها را ماشین می کنند. با عجله و بدون دقت. همه جا پر از مو است. دوست ندارم با این وضعیت موهایم را کوتاه کنم. ای کاش در خانه موهایم را زده بودم. به اسایشگاه گروهان ایثار می روم. صد و پنجاه، شصت تخت بصورت دو طبقه و در چهار ردیف در یک سالن بزرگ چیده شده اند و دور تا دور اسایشگاه هم پر از کمدهای فلزی است. مثل رختکن استخر! تخت ها قبلاً اشغال شده اند و من نمی توانم یک تخت خالی پیدا کنم. یکی از بچه هایی که دیروز رسیده اند به عنوان ارشد آسایشگاه انتخاب شده است. اسمش بشیر عزیزی است. لهجه ملایری دارد و بچه خونگرمی به نظر می رسد. اگر چه از این شلوغی کلافه است. بشیر کمک می کند و یک تخت همین اول آسایشگاه پیدا می کنم و وسایلم را روی آن می گذارم. تخت بشیر هم همین کنار است. خیلی زود با بچه های تخت های مجاور دوست می شویم و مشغول خوردن خوراکیهایی که هر کدام از خانه آورده ایم می شویم. صدای اذان مغرب بلند می شود.


