X
تبلیغات
سربازی من

سربازی من

خاطرات سربازان گروهان ایثار گردان عاشورا

اردوگاه

 ابتدا سلام ميكنم به پخ هاي تير۸۶ گروهان ايثار

اميدوارم مرخصي خوش گذشته باشه

شب دوم اردوگاه ساعت حدود ۲ نيمه شب از چادر خارج شدم تا به ... برم وقتي برگشتم با تعجب ديدم يك نفر جام خوابيده صداش كردم بيدار شد ولي تو تاريكي نفهميدم كيه فقط گفت نگهبانم و دو مرتبه

خوابيد من هم به زور خودم را كنارش جا دادم.صبح كه بيدار شدم طرف رفته بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 15:21  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

توزیع در گروهان ها

 

ما را به محل گردان عاشورا راهنمایی می کنند. اوه! چقدر شلوغ است. یک نفر جلو می آید و می پرسد که آیا ناهار خورده ایم؟ و بچه ها می گویند نه!! ولی ما که کباب خورده بودیم! جالب است! به هر دو نفر یک کنسرو ماهی می دهند و کسانی که مثل من سیر هستند سهم خود را به شریکشان می بخشند.

از دیگرانی که اکثراً یک روز قبل از ما به اینجا رسیده اند متوجه می شویم که قضیه چیست و چرا از مرخصی ابتدای دوره خبری نیست. چون قرار است روز دهم تیرماه معاونت آموزش نیروی انتظامی (ناجا) و هیات همراه از پادگان بازرسی کنند و از نیروهای تحت آموزش سان ببینند. و این یعنی ما باید ظرف یک هفته رژه رفتن را یاد بگیریم. چیزهای دیگری هم دستگیرمان می شود. مثلا این که برای غذا خوردن باید ظرف با خودمان می آورده ایم. با اینکه پیش بینی کرده ام که احتمال دارد به ما مرخصی ندهند و وسایل شخصی ام را با خودم آورده ام ولی هرگز فکر نمی کردم که ظروف را هم باید خودمان می آوردیم. فکر می کردم مثل دانشگاه باشد که سلف سرویس خودش ظرف داشت. یا حداقل مثل اردوهای دانشجویی در ظروف یکبار مصرف غذا بدهند. به هر حال، خوب است که تا پیش از شام متوجه شده ام. از فروشگاهی که آنجا هست یک قاشق و یک بشقاب و یک لیوان می خرم. ظرفهای فروشگاه خیلی زود تمام می شود و به خیلی ها هم ظرف نمی رسد!

همه را به خط می کنند و دوباره شروع می کنند به نوشتن اسامی. یک صف 600 نفری تشکیل می شود. گردان عاشورا 4 گروهان دارد. به ترتیب نوبت به هرکس که می رسد اسمش را در یک گروهان می نویسند: ایمان، ایثار، جهاد، شهادت، ایمان، ایثار، جهاد، شهادت، ...

کسانی که می خواهند با هم در یک گروهان بیافتند فاصله خود را با هم طوری تنظیم می کنند که بینشان سه نفر فاصله باشد. من برایم مهم نیست که با شخص خاصی هم گروهان باشم. چون کسی را نمی شناسم. اگر چه بدم نمی آید که با همان بچه هایی باشم که در یک اتوبوس با هم از اصفهان آمدیم. زمزمه هایی هم هست که فلان گروهان خوبه و فلان گروهان خوب نیست. ولی زیاد قابل اعتماد نیست. چون مگر بچه ها از کجا می دانند؟ صف به نزدیکی میز ثبت نام که می رسد منظم می شود و دیگر جابجایی ها قطع می شود. ولی آن عقب های صف هنوز بچه ها دارند جایشان را تنظیم می کنند که بیافتند فلان گروهان و یا مثلاً با هم در یک گروهان باشند. مسئولین ثبت نام هم که متوجه این مساله هستند هر از چندگاهی ناگهان یک نفر را که نوبت به او رسیده است چند نفر به عقب می فرستند و تمام زحمتها را برای تنظیم جا بر باد می دهند!

ثبت نام که می کنی از تو اثر انگشت می گیرند، گروهانت را روی یک کاغذ می نویسند و بعد یک دست لباس سربازی به رنگ سبز تیره به تو می دهند. می افتم گروهان ایثار. لباسم را تحویل می گیرم. کسانی که لباس تحویل گرفته اند آن را می پوشند تا اگر اندازه شان نیست با دیگران عوض کنند. لباسم کمی بزرگ است. هرچه می گردم کسی را پیدا نمی کنم که حاضر باشد آن را با یک دست لباس کوچکتر عوض کند. بی خیال می شوم. چون همه با این مشکل روبرو هستند. خوشبختانه شانس اورده ام و پوتینم اندازه است. داخل سالن غذاخوری چند نفر از سربازان پادگان موهای بچه ها را ماشین می کنند. با عجله و بدون دقت. همه جا پر از مو است. دوست ندارم با این وضعیت موهایم را کوتاه کنم. ای کاش در خانه موهایم را زده بودم. به اسایشگاه گروهان ایثار می روم. صد و پنجاه، شصت تخت بصورت دو طبقه و در چهار ردیف در یک سالن بزرگ چیده شده اند و دور تا دور اسایشگاه هم پر از کمدهای فلزی است. مثل رختکن استخر! تخت ها قبلاً اشغال شده اند و من نمی توانم یک تخت خالی پیدا کنم. یکی از بچه هایی که دیروز رسیده اند به عنوان ارشد آسایشگاه انتخاب شده است. اسمش بشیر عزیزی است. لهجه ملایری دارد و بچه خونگرمی به نظر می رسد. اگر چه از این شلوغی کلافه است. بشیر کمک می کند و یک تخت همین اول آسایشگاه پیدا می کنم و وسایلم را روی آن می گذارم. تخت بشیر هم همین کنار است. خیلی زود با بچه های تخت های مجاور دوست می شویم و مشغول خوردن خوراکیهایی که هر کدام از خانه آورده ایم می شویم. صدای اذان مغرب بلند می شود.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:24  توسط علی اصفهانی  | 

پذیرش می شویممم!

 

 

وارد پادگان می شویم. فضای ورودی پادگان سرسبز و درختکاری شده است. ما را به سمت یک سوله می برند. در اطراف و داخل سوله عده ای دیگر هم هستند که معلوم است از جاهای دیگر آمده اند. عده ای مشغول خوردن کیک و ساندیس هستند. عده ای به صف ایستاده اند و یک نفر از پرسنل پادگان مشغول نوشتن اسم و مشخصات آنهاست. از ما می خواهند که در گوشه ای از سوله بنشینیم و متفرق نشویم تا نوبت به ما برسد. برخوردها تحکم آمیز اما مودبانه است. کار همه تمام می شود و نوبت به ما میرسد. فقط ما در سوله هستیم. یک استوار به سمت ما می اید. با لهجه ای شمالی صحبت می کند: «چرا هیچ کس از پرسنل نیروی انتظامی همراه شما نیست؟» تازه می فهمیم که باید یک نفر از پرسنل از اصفهان با ما می آمده است. از اول هم مشکوک بود. با خودم میگویم پس کی بود که پای اتوبوس لیست اسامی ما را خواند؟ و جوابی برای این سوالم پیدا نمی کنم. شاید طرف بعد از خواندن اسامی پیچانده و با ما نیامده است. می گوید ما نمی توانیم شما را پذیرش کنیم. اگر هم شما را پذیرش کنیم ممکن است در اصفهان غیبت بخورید!! با خودم می گویم: عجب! مگر بین اینجا و آنجا هماهنگی نیست که این پذیرش کند و آن غیبت بزند؟ هرچه هم با اصفهان تماس می گیرند چون ساعت اداری به پایان رسیده است کسی پاسخگو نیست. بالاخره مجبورند ما را پذیرش کنند. چون نمی توانیم همینطوری برگردیم.

از هر نفر 3500 تومان می گیرند و یک کیسه به دستمان می دهند که یک جفت دمپایی، یک فانوسقه، یک دفتر و یک خودکار، یک سربند و تعدادی آرم و علامت و عدد که قرار است روی لباسمان بدوزیم در آن است. یک حساب سرانگشتی که می کنم در مجموع بیش از 2000 تومان جنس در آن نیست!

بعد هم یک کیک و ساندیس گرم به ما می دهند و منتظر می نشینیم تا ببینیم مرحله بعدی چیست. یک چیزهایی راجع به علت اینکه به ما مرخصی ابتدای دوره را نداده اند می شنویم ولی کسی در این باره رسماً حرفی به ما نمی زند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:30  توسط علی اصفهانی  | 

به پادگان که رسیدیم

 

ساعت 3 بعد از ظهر است. مسیر اصفهان تا پادگان بیش از 5 ساعت طول کشیده است. بچه ها از راننده می خواهند منتظر بماند چون تا یکی دو ساعت دیگر وسایل و لباسمان را تحویل می گیریم و به اصفهان بر می گردیم. راننده می گوید از دژبان بپرسید؛ اگر تایید کرد که امروز به شما مرخصی می دهند من منتظر می مانم. پیاده که می شویم دژبان از ما می خواهد که 10 نفر جلو بایستند و بقیه پشت سر آنها منظم نظام بگیرند. بعد در جواب بچه ها می گوید که نخیر! قرار نیست به مرخصی بروید و همین جا ماندگار هستید. راننده می رود. همه مبهوت هستند. چون معمول است که در ابتدای دوره آموزشی چند روزی را مرخصی بدهند تا بچه ها لباس هایشان را اگر نیاز به «اندازه کردن» دارد آماده کنند. اتیکت اسمشان را آماده کنند و روی لباس بدوزند. باید موها را اصلاح کنند و وسایل لازم را بردارند. اما معلوم نیست چرا دژبان می گوید از مرخصی خبری نیست ... هیچ توضیحی هم نمی دهد. هنوز بچه ها امیدوارند که برگردند. خیلی ها حتی وسایل لازم برای یک روز را هم با خودشان نیاورده اند ...

دژبان شروع می کند به توجیه بچه ها: ورود سیگار، کبریت، چاقو، فندک، موبایل، ذوربین عکاسی، MP3Player، و ... ممنوع است...

بعد از همه می خواهد که محتویات ساک خود را روی زمین خالی کنند. یکی دو تا دژبان دیگر هم به کمکش می آیند و همه وسایل به سرعت تفتیش می شود. زیاد طول نمی کشد و به داخل پادگان هدایت می شویم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:32  توسط علی اصفهانی  | 

مبارک باشه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط علی اصفهانی  | 

در راه رسیدن به پادگان

 

تا ساعت 2 نیمه شب مشغول تمام کردن ماکت پل خواجو هستم که تصمیم دارم برای نوروز امسال آن را به تولید انبوه برسانم. وسایلم را می بندم و می خوابم. فردا صبح ساعت 6 بیدار می شوم. آماده می شوم که خودم را به ترمینال برسانم. قرار است ساعت 8 صبح اتوبوس به سمت پادگان حرکت کند. بابا مرا به ترمینال می رساند. روز سوم تیر است. به موقع می رسم. جلوی تعاونی 6 تعدادی جوان هم سن و سال خودم را می بینم. عده ای از آنها موی سرشان را با ماشین کوتاه کرده اند. من و تعدادی دیگر اما هنوز موهای بلندی داریم. با خودم می گویم امروز می رویم پادگان؛ لباس و وسایلمان را تحویل می گیریم و دو سه روزی به مرخصی می آییم و من در آن فاصله موهایم را خواهم زد ...

تا ساعت 9:30 معطل می مانیم تا اتوبوس می آید. در فاصله این معطلی ها اولین آشنایی ها شکل می گیرد. یک اتوبوس درب و داغون که مال عهد تیرکمون شاه است برایمان گرفته اند. با خودم می گویم چه فکر کرده ای؟ عاشق چشم و ابرویت که نیستند که برایت اتوبوس ولووی کولر دار بگیرند. فقط مهم این است که به پادگان برسی. یک نفر لیست اسامی را می خواند و یکی یکی سوار می شویم.

خانواده عده ای از بچه ها تا پای اتوبوس آمده اند برای بدرقه و خداحافظی. معلوم است بیشترشان بچه هایی هستند که تا الان کمتر از خانواده جدا شده اند. اما من که نصف عمر دانشجویی ام را در شهرهای دیگر و در اردوها و ... بوده ام خانواده ام دیگر نگران نیستند و این جدایی های مقطعی برایشان عادی شده. برای همین است که بابا فقط تا ترمینال مرا می رساند و می رود ...

بالاخره اتوبوس حرکت می کند. همان ساعت اول بطری آب معدنی منجمدی که خریده ام آب می شود و گرم. سیگاری ها جلوی اتوبوس جمع شده اند و آخرین پک هایشان را به سیگار می زنند. می دانند که سیگار کشیدن در پادگان ممنوع است. راننده گویی هیچ عجله ای ندارد. دائما بذله گویی می کند و البته کمی هم توی دل ما را خالی می کند. تابلو است که کم خالی بندی نمی کند. پیراهن ها را از شدت گرما درآورده ایم. نزدیک ظهر است که به گلپایگان می رسیم. عده ای از بچه ها پیشنهاد می کنند که ناهار را بین راه بخوریم. پیشنهاد بدی نیست چون می توان پیش بینی کرد که غذای خوبی در پادگان انتظارمان را نمی کشد. اکثراً موافق هستند. جلوی چند تا چلوکبابی می ایستیم ولی هیچکدام آمادگی پذیرایی از 40 نفر را ندارند. به ناچار از گلپایگان رد می شویم. به خمین می رسیم. یک مغازه کوچک کبابی حاضر نمی شود این لقمه ی چرب و نرم را از دست بدهد. تا غذا را آماده کند 1 ساعت طول می کشد. هیچ کس عجله ای ندارد. نمازهایمان را می خوانیم و بعد از خوردن ناهار حرکت می کنیم. بچه ها که حالا با هم آشناتر شده اند، مشغول خواندن آواز و ترانه های مختلف می شوند. 1 ساعت بعد اتوبوس جلوی پادگان توقف می کند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط علی اصفهانی  | 

افتادم نیروی انتظامی

 

یک هفته ای توی خماری بودم که این کد 6 یعنی چه؟ یکی می گفت احتمالاً 06 ارتش است. یکی دیگه می گفت مال سپاهه. به معاونت وظیفه نیروی انتظامی هم که تلفن می زدم هیچ کمکی نمی کردند. تا صبح روز دوم تیر که به فرماندهی انتظامی اصفهان رفتم. اونجا بودم که متوجه شدم بعله، افتادم نیروی انتظامی، پادگان مالک اشتر اراک. خوب، با ذهنیتی که داشتم این یعنی بدترین اتفاق ممکن. بخصوص که پسرخاله ام که سربازی اش را در نیروی انتظامی گذرانده بود هم خیلی بهش سخت گذشته بود. همچنین این بدان معنا بود که با امریه ام هم موافقت نشده است. یعنی اون همه تلاش هیچ و پوچ! چون اگه موافقت شده بود آموزشی را می افتادم ارتش. خوب، پس تمام برنامه ریزی هایم باد هوا شده بود. با خودم گفتم حتماً یک خیری در این مساله بوده. باید صبر می کردم تا ببینم چی پیش میآد.

گفتند فردا صبح ساعت 8 توی ترمینال باشید تا براتون ماشین بگیریم و بفرستیمتون اراک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:43  توسط علی اصفهانی  | 

دستور

 

تشويقات

انباربد دوم ... به دليل تلاش ، كوشش وجديت در امر انبارداري به ا نبار بد يكمي ترفيع درجه يافتند.

تنبيهات

سركار استوار .... به دليل شليك ناموفق آرپي جي7 به يكماه تقليل پايه خدمتي تنبيه گرديدند

م ع

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

یادش به خیر...

با عرض سلام و آرزوی اینکه این چند روز تعطیلی به همتون خوش بگذره

بچه ها میخواستم بهتون یاداور بشم که هر یگانی که رفتید یادتون نره که بهشون بگین که "رژه ما جلوی سردار دو تا خیلی خوب گرفت"

دوستدار شما  م. احمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:48  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

شعر سركار استوار عبداللهي در آخرين لحظات آموزشي

 

چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد    

تو صبراز من تواني كرد ولي من صبر نتوان كرد

شبان آهسته مي نـالـم كه تادردم نهان باشد    

به گــوش هــــر كـــه در عالم رسد آواز پنهانم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:17  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

ایثار

 

مي دونيد چرا آر پي جي كه امان شليك كرد عمل نكرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون فرمانده ي ميدون تير به «امان» نگفت كه، با ياد و نام ناهيد به وضعيییییییت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:13  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

جمله ای از تیمسار!

 

سلام دوستان عزیز بالاخره دوران آموزشی پس از دو روز خاک خوردن زیر آفتاب تمام شد.

بگذریم.......

امال من می خواهم یکی از جملات نغز تیمسار را برای شما بنویسم که برای من خیلی جالب بود.

واما جمه معروف: «یک اشتباه در رژه برابر است با یک عمر پشیمانی»

دوستان خواهش دارم که وبلاگ را دریابید.

با تشکر میثم یادگار 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:9  توسط میثم یادگار  | 

دوستتون دارم

 

سلام

۲ ماه گذشت، اما واقعا زود گذشت. همه شما رو دوست دارم همدوره اي ها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:6  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

دیگه تکرار نمیشه

 

ببخشید من اسم آقای عبداللهی را بردم ولی می دونم جنبشو داره. ولی این آخرین باره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:4  توسط میثم یادگار  | 

فیلم سینمایی بازرسی بدنی

 

فیلم سینمایی بازرسی بدنی ...

با حضور بازیگران معروف سینما: سرکار عبداللهی و س.و یادگار

همه روزه در کلاس ایثار ۲.

۱۰۰٪ تخفیف برای سربازان وظیفه

 

مرخصی به همه تون خوش بگذره امیدوارم جای خوبی بیفتید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:0  توسط میثم یادگار  | 

مرخصی خوش بگذره

 

سلام بچه ها

 

خوب هستید؟ سلامت رسیدید یا نه؟ امیدوارم مرخصی خوش بگذره.

راستی اون نام کاربری و کلمه عبوری که سر کلاس اعلام کردم رو برای وبلاگ ایجاد کردم. خودم هم الان با همون وارد مدیریت وبلاگ شدم. پس منتظر خاطرات شما هستیم. فقط یک نکته رو مد نظر داشته باشید:

قبل از درج خاطراتتون لطفا صفحه ۱۲۷ و ۱۲۸ دفتر چه دانستنیهای سرباز را بخوانید که از نظر حفاظتی خطایی مرتکب نشوید.

مثلا از ذکر نام فرماندهان محترم گروهان خودداری کنید. و به جای آن از نامهای مستعاری که بین خودمون رایجه مثل "تیمسار" و ... و یا مسئولیت آنها و یا درجه شون استفاده کنید. در بقیه موارد هم با لطافتهایی سعی کنید موارد حفاظتی را مراعات کنید که دردسری پیش نیاد.

لینک مربوط به آپلود عکس رو هم در کنار وبلاگ قرار دادم که می تونید استفاده کنید.

منتظر عکس های یادگاری شما هستیم.

 

علی مدح خان 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:57  توسط یکی از ما 212 نفر  | 

تا پیش از اعزام 2

 

این آخری ها خاله ام اینا یه سفر شمال ترتیب دادند. خانواده خودم نتوانستند بیایند ولی من باهاشون رفتم. رفتیم چابکسر. دو تا ماشین بودیم. راننده یکی از ماشینها من و خاله ام بودیم و راننده اون یکی ماشین هم پسرخاله ام داوود. مادربزرگ و پسرداییم -ایمان- و  دختر و شوهر خاله ام و خاله کوچیکم هم با ما بودند. یعنی من با اونها بودم. چقدر خوش گذشت. توی یه مجتمع ساحلی بودیم. بساط تفریح و ورزش و خورد و خوراکمون حسابی جور بود.

یه روز من و داوود زدیم به دریا. شنای داوود خیلی خوبه ولی من برای اطمینان دوتا شاخه بزرگ گذاشته بودم زیر بغلم که اگه خسته شدم کمکم کنه. هوا آفتابی بود و دریا آرام. اونقدر از ساحل دور شدیم که دیگه آدم ها را اندازه مورچه می دیدیم. شاید یک نصف روز شنا کردیم. بعد هم آمدیم و توی ساحل دو تا قلعه ی ماسه ای درست کردیم. درست مثل بچه ها. پوستمون هم حسابی سوخت. من و داوود از بچگی همبازی بودیم. ولی ایمان نه به آب زد و نه توی بچه بازی های ما شریک شد. نمی دونم چرا!

یک روز هم همگی با هم رفتیم تله کابین لاهیجان. کلی گفتیم و خندیدیم و از مناظر و صدای بی نظیر آواز پرنده ها لذت بردیم. با خودم گفتم خوب از فرصت استفاده کن که دیگه تا یکی دو سال از این تفریحات خبری نیست. ولی خوب نمی دونستم که سربازی هم خوشی های خاص خودش را دارد.

یکی دو روز بعد از برگشتمون از شمال، نامه ی اعزام آمد:

 

کد مرکز آموزش: 6

تاریخ اعزام: 2/4/86

لطفا در تاریخ مقرر راس ساعت هشت صبح به فرماندهی انتظامی اصفهان واقع در خیابان ... مراجعه فرمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:50  توسط علی اصفهانی  | 

تا پیش از اعزام 1

 

برگه اولیه اعزام به خدمت (برگ سبز) اواخر بهمن ماه 85 به دستم رسید که در آن اعلام شده بود از اول تیرماه 86 سرباز خواهم شد. تا آنموقع جواب اولیه کنکور ارشد هم می آمد و معلوم می شد امیدی به قبول شدنم هست یا نه. ولی به هر حال چه قبول می شدم و چه قبول نمی شدم باید از اول تیرماه به خدمت سربازی می رفتم. آنوقت اگر قبول می شدم برای اول مهرماه ترخیص می شدم و دوباره تا پایان تحصیلات از معافیت تحصیلی استفاده می کردم. پس تقریبا 4 ماه وقت داشتم که دست و پایم را جمع کنم و آماده اعزام شوم. با داوود پسرخاله ام (یا به قول عبداللهی خاله زادم) شروع کردیم صبح ها به ورزش. اول رفتیم و با ورزشکاران یکی از ایستگاههای نرمش صبحگاهی حاشیه زاینده رود شروع کردیم. ولی بعد دیدیم باید به پای افراد مسن تر ورزش کنیم. برای همین ولش کردیم و خودمون دوتایی شروع کردیم به ورزش. دوران خیلی خوبی بود. یادش به خیر. داوود تازه سربازی اش تمام شده بود و هنوز کار پیدا نکرده بود. من هم که در انتظار شروع سربازی بودم. و هر دو در انتظار آمدن جواب ارشد که سه چهارماهی را با هم برایش درس خونده بودیم. عجب صفایی داشت. صبح های زود قبل از طلوع آفتاب؛ نرمش در حاشیه سرسبز زاینده رود پر آب در هوای باطراوت صبحگاهی. توی اردیبهشت ماه هم که جواب ارشد اومد. نه من و نه داوود حتی مجاز به انتخاب رشته هم نشده بودیم. دویدن صبح ها ر بیشتر کردم. اول دوتایی با هم یک دور از پل خواجو تا پل بزرگمهر را می دویدیم و بر می گشنیم. بعد داوود می ایستاد به نرمش کردن و من یک دور هم تنهایی تا پل غدیر می دویدم و بر می گشتم. یک بار که حساب کردم تقریبا 5 کیلومتر می شد. همین چند ماه نرمش توی آموزشی خیلی کمک کرد. هم سحر خیز شده بودم، هم بدنم آماده شده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:49  توسط علی اصفهانی  | 

اولین خاطره این وبلاگ

 

با سلام یک خاطره : ما دونفر بودیم که برای گشت بین برجکها رفته بودیم اما اسم نفر دوم را نمی آورم چون شاید راضی نباشه . خوب جونم براتون بگه همینطور که داشتیم گشت می زدیم دو نفر اومدن که هر چه ما ایست دادیم توجهی نکردند و شروع کردند که سر ما داد بزنند که این چه وضع ایست کشیدنه و کلی هم به ما ایراد گرفتند بعد یکیشون که خیلی زرنگ بود به من گفت سر نیزه خودت را بده ببینم که مبادا نوکش شکسته باشه ء منه ساده را بگو که فکر کردم راست میگه ء بگذریم من هم اسلحه را به اون دادم بعد رفتن سراغ دوستم و به اون گفتن که کلمه عبور را بگو اون هم همه را از سیر تا پیاز گفت بعد انها نگاهه معنی داری به هم کردند و گفتند که من باید برم دادستانی و دوستم هم دو روز بازداشت بشه چون تمام پادگان را فروخته(چون کلمه عبور را لو داده بود) و من هم اسلحه خودم را داده بودم خلاصه سرتون را درد نیارم با کلی خاهش و تمنا و التماس قرار شد خودش ما را تنبیه کنه ء جاتون خالی کلی بشین پاشو و بدو بایست رفتیم تا یاد بگیریم که این اسلحه واقعا مثل ناموس ماست و کلمه عبور را به هیچ وجه لو ندیم با تشکر مخلص همتون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:38  توسط مصطفی پیامنی  | 

تشکر

 

در اینجا می خواستم از علی آقا تشکر کنم که با زحمات خود بانی این امر خیر شدند.

امیدوارم این وبلاگ برای همیشه فعال باقی بماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:34  توسط میثم یادگار  | 

سربازان وبلاگ نویس

 

هم دوره ای های عزیز!

اگر خودتان وبلاگ دارید معرفی کنید تا در بخش پیوندهای وبلاگ قرار بدهیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:30  توسط علی اصفهانی  | 

بسم الله بسم الله

 

سلام بچه ها

خوب این هم از وبلاگمون. امیدوارم که یادگاری خوبی بشه از دوران سربازی همه مون که بتونیم بعدها هم با هم ارتباط داشته باشیم و مثل این سی و چند روز گذشته شریک غم و شادی های هم باشیم. دوستانی که مایل هستند در این وبلاگ بنویسند لطف کنند و در قسمت نظرات اسم خودشون رو با نام کاربری و رمز عبور مورد نظرشون بگن تا براشون امکان درج مطلب رو مهیا کنم. اگر هم می خواهید با نام مستعار بنویسید هیچ عیبی نداره. نام مستعار مورد نظرتون رو هم بگید ولی حتما اسم واقعی خودتون و شماره تختتون رو بگید. نترسید خصوصی می مونه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:26  توسط علی اصفهانی  |